تبليغاتX
کلید باغ بهشت کجاست ؟؟؟

                                                    

     نمی خواستم مثل اشکاش یه روز از چشاش بیفتم

                        ندونستم زیر پاهاش سنگ بی قیمت و مفتم

                           آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه

                             واسه فریاد غرورم بال پرواز صدا شه

                     چی شده اون همه احساس این هرگز نمی دونم

                                       دیگه بسم شکستن

                                      نمیخوام عاشق بمونم  

+ نوشته شده توسط ثمین در جمعه 1 تیر1386 و ساعت 2:17 |
 

سلام

 

امروز میخوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم که شاید واقعیت داشته باشه شایدم نه. اما موضوع در مورد شیطنت های یه پسر شیطونه به نام رضا.

وقتی داستانو خوندین نگین ای وای چه پسری .    خودتون بدترین.

داستان از اونجایی شروع می شه که این گل پسر دانشگاه قبول می شه و می ره یه شهر دیگه .

خوب دیگه جوونا  رو هم که می شناسین. وقتی کسی بالای سرشون نباشه شیطونی میکنن.

حالا گذشته از اونایی که با اینکه کسی بالای سرشونه بازم شیطونی میکنن.

این آقا رضای ما یه جایی توی شهر غریب با دوستاش  یه خونه اجاره میکنن.

هر روزمثل بچه ی آدم  میرفت دانشگاهو میومد.

یک روز توی محلشون با یه دختر خانومی آشنا می شه. و خلاصه یه جورایی با هم دوست میشن.این دوستی ادامه پیدا میکنه.......

هر چند وقت یه بار با مریم خانوم بیرون میرفتن و گردیشیو تفریحیو...... از این چیزا که شماها جون خودتون بلد نیستین واهلش نیستین. اصلا و ابدا. کی ؟ کجا؟ چی؟

یه روز آقا رضا باز چشمش می خوره به یه  دختر خانوم دیگه     و هوس میکنه با اون هم  آشنا بشه و از اونجایی که دلش خیلی رحم بوده     دل دختر مردومو نمیشکنه و با نرگس خانوم هم پیمان دوستی می بنده.

 برای اینکه با هر دوی اونها رفت و آمد کنه مجبور بود که روزهای مختلف و ساعات مختلفی رو با اونها قرار بزاره.

 

یه روز که توی خونه نشسته بوده . مریم زنگ میزنه و میگه: الو رضا جون ،

رضا : جانم

مریم :سلام خوبی رضا جون؟

رضا :سلام به گل مریمم، ممنون تو خوبی؟

مریم: مرسی .....

مریم :من خیلی دلم برات تنگ شده .

رضا: خوب منم همینطور

مریم: تو رو خدا بیا یه جایی همدیگرو ببینیم.

رضا: باشه کجا بیام ؟

مریم: هر جا که تو بگی.

رضا: توی کافیشاپ دلتنگی خوبه؟

مریم : آره ، چه ساعتی؟

رضا : 8 خوبه؟

مریم :آره خوبه. پس من 8 اونجا منتظرتم.

رضا : باشه عزیزم حتما میام.

مریم: پس میبینمت بای

رضا : بای

رضا بلند می شه تا کارهاشو بکنه که برای ساعت 8 کافیشاپ باشه. هنوز درگیر کارها ش بوده که تلفن دوباره زنگ میزنه.

رضا گوشی رو بر میداره و با کمال تعجب میبینه که نرگسه.

نرگس: الو سلام رضا جون

رضا: سلام بر گل نرگسم.

نرگس: خوبی رضا جون؟

رضا : ممنون تو خوبی؟

نرگس :مرسی خوبم.

رضا: چی شده زنگ زدی؟

نرگس : دلم واست تنگیده . خیلی دلم میخواد ببینمت.

رضا: ای بابا ما دیروز همدیگرو دیدیم.

نرگس : خوب دلم تنگ شده چیکار کنم؟

رضا:باشه بگو کی و کجا بیام، رو چشمم.

نرگس: کافیشاپ دلتنگی خوبه؟

رضا: حالا چرا اونجا؟

نرگس : جای دنجو راحتیه . ساعت 8 خوبه ؟

رضا: ببین نرگس جون من یه خورده کار دارم .اگه میشه ساعتشو عوض کن.

نرگس: خوب تو بگو

رضا:9 خوبه؟

نرگس: آره خوبه. پس 9 منتظرتم.

رضا: باشه گلم

نرگس : پس فعلا بای

رضا:بااااااااااااااااااااای

حالا ریخت رضا دیدنی بود.    شما اگه جای رضا بودین چی میکردین؟ یه خورده خرابکاری کرده نه؟

ولی خوب اون زرنگ تر از این حرفا بود. رضا جایی نمی شینه که آب بره زیر پاش.

سر ساعت 8 رضا خودشو رسوند به کافیشاپ. و مریم جون رو دید که منتظرشه( چقدر این دخترا بدبختن همیشه زودتر میان)

سلام کرد و نشست پشت میز. سفارش دو تا کاپوچینو داد.( آقا، شما کاپوچینو خوردین من که هنوز نخوردم ) و شروع کردن به صحبت . هنوز ابتدای  صحبتاشون بودن و تازه صحبتشون گل انداخته بود که چشم رضا به در ورودی خورد.

- وای نرگس!!!!!!!!!!!!!!

رضا فورا سرشو کرد زیر میز.     مریم علت این کارشو پرسید.  رضا گفت: بند کفشم بازشده می خوام ببندمش.

همینجوری از زیر میز داشت نرگسو میپایید که یه لحظه نرگس پشتشو کرد.

رضا سه سوته از جاش پرید و به مریم گفت . من برم دستشویی دستامو بشورمو بیام.

سریع خودشو به دستشویی رسوند. و همینطوری که میرفت داشت با خودش فکر می کرد. از کجا فرار کنم؟ مریمو چه کنم؟ خوب بعدا براش یه دلیلی میارم فعلا باید جونو نجات داد.

خوب که توی دستشویی فکراشو کرد . آهسته در دسشویی رو باز کرد و سرشو آروم از در بیرون آورد تا بپاد کسی نباشی.

که یهو دید مریم و نرگس هر دو دم دردستشویی ایستادن و  دارن بروبر اونو نگاه میکنن.

رضا برای فکر کردن3 ثانیه بیشتر وقت نداشت.  ۱ ، ۲ ، ۳  اما دیگه وقتش تموم شد و ناچار تسلیم شد.

از حالت دزدکی نگاه کردن یهو در آمد و سینه سپر کرد و از دستشویی آمد بیرون.

رضا : خانوما حق باشماست. من تسلیم هستم. فقط تو رو خدا اینجا آبرو ریزی نکنی.    بیایین مثل آدمای محترم بریم کاپوچینو مونو بخوریم.

مریمو نرگس هم یه نگاهی به هم کردند و دنبال رضا راه افتادند.(به شما هم میشه گفت دختر بی غیرتا)  هر سه رفتن پشت میز نشستند و رضا یه سفارش دیگه هم برای نرگس داد .

پس از مذاکرات طولانی .

تازه رضا متوجه شده بود که رودست خورده .   مریم و نرگس با هم دوست بودند و همینکه هر دو متوجه شده بودند هر دو با یک نفر دوست هستند، تصمیم میگیرند حالشو بگیرن.

حال آقا رضا هم خوووووووووووووووب گرفته شد.

آقا رضا حالا نه مریمو داری و نه نرگسو.

ای بابا چقدر تو طمع کاری.

+ نوشته شده توسط ثمین در شنبه 15 اردیبهشت1386 و ساعت 15:14 |
چگونه به فردي دوست داشتني تبديل شويم‌؟

چگونه به فردي دوست داشتني تبديل شويم‌؟ 

          

     ۱ - از انتقاد بي‌جا، سرزنش مداوم و گله و شكايت بپرهيزيد.

 
    2 - در ارزيابي‌هاي خود صادق و بي‌ريا باشيد.

 
    3 - خواسته‌هاي ديگران را بفهميد. 


    4 - همة مردم را دوست داشته باشيد.


    5 - لبخند بزنيد.


    6 - به خاطر داشته باشيد نام هر شخصي براي خود شخص زيباترين و پرمعني‌ترين نام است‌.


    7 - شنونده خوبي باشيد و درد دل مردم را بشنويد.


    8 - در جهت علايق اطرافيانتان با آنها صحبت كنيد.

 
    9 - اين باور را به ديگران القا كنيد كه آنها را قبول داريد و در انجام اين كار نهايت صداقت را داشته باشيد. 


                             

                

+ نوشته شده توسط ثمین در شنبه 18 فروردین1386 و ساعت 14:41 |
سلام ، سال نو مبارک از اینکه یکم دیر شد خیلی عذر می خوام آخه رفته بودم مسافرت و تازه امروز برگشتم . . .

 

 یا مقلب القلوب والابصار

 

         یا مدبر اللیل و النهار

 

             یا محول الحول والاحوال

 

                  حول حالنا الی احسن الحال

 

 bahar

  

 

 در خجسته ایام نوبهار ، دلتان به نور حق منور ،

 

      مشام جانتان به شمیم بهار معطر ، لطف پروردگار

 

                    برایتان مقرر و نوروزتان مظفر باد .


                                                                                          

                                                                  





+ نوشته شده توسط ثمین در یکشنبه 5 فروردین1386 و ساعت 16:0 |

دخترها :

 

1 - بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا

 يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند .

 عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند.

 

2 - بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب

 جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون

  یه جاي ديگست ...

3 - يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل

 دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از

  خداخواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه

 اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي

کرد شبستری تعريف مي كنند.

 

پسرها :

 

1 - يا درس نمي خونند يا وقتي مي خوان بخونند بايد

 حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه .

2 - یه كم كه درس  خوندند يه موردي پيش مياد و بهش

 خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند... بعد انگار

 كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند

 بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر

 مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق 

میزنند،يه كم براندازش ميكنند ، وزنش مي كنند ،

 استخاره مي كنند ، براي خودشون تقسيمش مي كنند

 و ميگندتا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان

 اينقدربعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت

 حسشون تموم ميشه

3 - حال ندارند برند  بخونند ولي چون مي دونند فردا

 امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه

 مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر

 مي كنند. بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد

 سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره

 ميرن درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد

 ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه

 فردا از دوستاش بپرسند. يه كم به استادشون فحش

 ميدند که اينارو درس نداده و ... خلاصه آخرش نميرسند

 كتاب رو تموم كنند. فردا ميرند پیش دوستاشون ،

 میبینن اونا یه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون

 نخورده.بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده

 بودنديادشون ميره به همين سادگي...

+ نوشته شده توسط ثمین در جمعه 25 اسفند1385 و ساعت 15:30 |

چه بستني را بيشتر دوست داريد؟

وانيلي/ شكلاتي/ گردويي /موزي/ توت فرنگي/ خامه اي (سنتي)

اگر شما بستني وانيلي را دوست داريد فرد پر شور و هيجاني

هستيدو خيلي ريسك مي كنيد . آرزوها و رويا هاي دور و دراز

بسياري داريد و به علاوه از ارتباطات نزديك خانوادگي لذت مي بريد .

 

اگر طعم شكلاتي را بيشتر مي پسنديد شما فرد سر و حال و 

سر زنده هستيدانسان خلاق ، احساساتي و جذابي كه عاشق

ميهماني است .

طرفداران اين طعم اغلب افرادي هستند كه دوست دارند در مركز

توجه جمع قرار گيرند و روند عادي و روزمره زندگي آن ها را خسته

و كسل مي كند .

 

اگر بستني گردويي را ترجيح مي دهيد ، فرد ايده آليستي هستيد

كه دقت بسياري در كارهايتان داريد و به جزئيات توجه مي كنيد 

انسان جدي و وظيفه شناسي هستيد كه از لحاظ اخلاقي و مالي

محافظه کار است .

به علاوه روحیه رقابت در شما بسيار قوي است و بسیار دوست

داريد كه مسوليت كارها را خود بر عهده گيريد.

 

اگر طعم موز را در بستنی بیشتر دوست دارید فرد راحت و متعادلی

هستید که زیاد به خود سخت نمی گیرد و در عین حال مهربان و  

صادق و دلسوز هستید . 

 

اگر بستنی توت فرنگی را انتخاب می کنید انسان خجالتی ولی با

احساسات نیرومندی به حساب می آیید شکاک و خود رای هستید 

و در هر کاری به نکات ظریف و جرئی نیز توجه می کنید .

فرد درون گرایی که در بیشتر مواقع از کارهای خود انتقاد می کند .

 

اگر بستنی خامه ای یا سنتی را به هر طعم دیگری ترجیح می دهید

شما انسان مهربان و کاملی هستید که روحیه رقابت دارد در موقعیت

های اجتماعی بسیار جذاب و جالب توجه می باشید . فرد بلند پرواز

و جاه طلبی که شایستگی دستیابی به آرزوهایش را دارد .

 

+ نوشته شده توسط ثمین در چهارشنبه 23 اسفند1385 و ساعت 16:57 |
 

تیک تاک تیک تاک تیک تاک ...

این لحظات عمر توه که دارن میگذرن

تا حالا به این فکر کردی ساعت به چه درد میخوره؟

یه ساعت وردار و بیار نزدیک گوشت خوب به صداش گوش کن

تیک.... تاک....تیک.....تاک

با هر صدای اون یه قدم نزدیک تر میشی

یه کم فکر کن ببین چیز دیگه ای سراغ داری که مثل ساعت باشه

همه یه ساعت دارن تو سینه شون

تا حالا به صداش گوش دادی

تاپ توپ تاپ توپ تاپ توپ

با هر تپشش یه قدم نزدیک تر میشی

اما فرق این ساعت با اون یکی می دونی چیه؟

نمی تونی باتری شو دربیاری که دیگه نزنه

این یکی کاری به تو و خواست تو نداره

کار خودشو میکنه

آخه از کس دیگه دستور میگیره و قراره باتری شو یکی دیگه دربیاره

به صداش گوش کن ببین چی می خواد بهت بگه

اگه خوب به صداش گوش دادی و حرفاشو شنیدی به من هم بگو چی بهت می گه!

 

+ نوشته شده توسط ثمین در یکشنبه 20 اسفند1385 و ساعت 11:49 |
گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم .

خدا پرسید : "پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی ؟ "

من در پاسخش گفتم : " اگر وقت دارید ...



خدا خندید :"وقت من بی نهایت است . در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ "

پرسیدم : "چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟"



خداوند پاسخ داد : "کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند ، عجله دارند که بزرگ شوند ، و بعد دوباره پس از مدتها ، آرزو می کنند که کودک باشند .



اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ، و بعد دوباره پولشان را از دست می دهند تا سلامتی خود را به دست آورند . اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند ، و نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند ، و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . "



دستهای خدا دستانم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم. و من دوباره پرسیدم :" به عنوان یک خالق می خواهی کدام درسهای زندگی را مخلوقت بیاموزند ؟ "



او گفت : "بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .



بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.



بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم ، اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم .



بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد. کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .



بیاموزند که آدم هایی هستند که آنان را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند ، و آن را متفاوت ببینند .



بیاموزند که تنها کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند ، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند . "



من با خضوع گفتم :" از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بدانم ؟ "



خداوند لبخندی زد و گفت :" فقط اینکه بدانند من اینجا هستم . همیشه

 

+ نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 18:38 |
  • عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که
  •  
  •  الفبای دوست داشتن
  • را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی. عميق ترين درد
  •  
  • زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از
  •  
  • چشمانت جاری است. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان
  •  
  • کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است. عميق
  •  
  • ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است
  •  
  • که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی. عميق
  •  
  • ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن عشق است
+ نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 14:14 |
+ نوشته شده توسط ثمین در یکشنبه 13 اسفند1385 و ساعت 15:24 |
خدا تنها معشوقیست که

عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست

و هیچ گاه یکی از آنها معشوق را تنها برای

تو رو خدا دعا کنید که من اونو از دست ندم آخه خیلی دوسش دارم خود نمی خواهد . . .

+ نوشته شده توسط ثمین در جمعه 4 اسفند1385 و ساعت 13:13 |
دوست داشتن درست مثل ایستادن در سیمان خیس

هر چه که بیشتر توش بمونی

سختر جدا میشی

و اگر هم بتونی ازش بیرون بیایی حتما" رد پات باقی می مونه . . .

                             

+ نوشته شده توسط ثمین در پنجشنبه 3 اسفند1385 و ساعت 9:31 |